الشيخ الطبرسي (مترجم: نورى و مفتح)
333
تفسير مجمع البيان (فارسى)
گفت نه فرمود پس ما بر همان عهد و پيمان هستيم ، پس بيرون رفت و ابو بكر را ملاقات كرد و گفت پناه بده قريش را ، گفت واى بر تو آيا كسى جرئت مىكند كه پناه دهد كسى را بر عليه رسول خدا ( ص ) سپس عمر بن خطاب را ديد و به او نيز همين سخن را گفت و عمر هم او را مانند ابو بكر جواب داد ، پس رفت و بر دخترش ام حبيبه كه زوجه رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله بود وارد شد و خواست بر فرش رسول خدا ( ص ) بنشيند ، پس امّ حبيبه فرش را كشيد و جمع كرد ، پس گفت دخترم آيا اين فرش را از من دريغ ميكنى گفت آرى ، اين فراش رسول خدا ( ص ) است نبايد تو كه پليد و مشرك و نجس هستى بر روى آن بنشينى ، سپس بيرون رفت و بر حضرت فاطمه ( ع ) وارد شد و گفت اى دختر آقاى عرب آيا پناه ميدهى قريش را و در مدّت صلح و پناهندگى زياد ميكنى تا اينكه كريمترين خاتون در ميان مردم بوده باشى . حضرت فاطمه فرمود ، پناهندگى من پناهندگى رسول خدا ( ص ) است گفت آيا دو فرزندت ( حسن و حسين ) عليهما السلام را امر ميكنى اينكه پناه دهند و اصلاح نمايند بين مردم ، فرمود قسم به خدا كه پسران من نرسيدند به آنجا كه اصلاح نمايند بين مردم و پناه دهند و هيچ كس نميتواند بر عليه رسول خدا ( ص ) كسى را پناه دهد ، پس رو به حضرت امير المؤمنين على عليه السلام كرده و گفت اى ابو الحسن من ميبينم كه كارها بر من مشكل شده تكليف چيست مرا راهنمايى نما ، حضرت على عليه السلام فرمود ، تو بزرگ قريش هستى ، برخيز و درب مسجد بايست و پناه بده بقريش آن گاه برو به زمين خودت مكّه ، گفت آيا در اين فايدهاى براى من ميبينى ، فرمود : نه به خدا قسم چنين گمانى نمىبرم و ليكن غير از اين چارهاى نيست .